06:57

1405/06/16

آسیاب به نوبت

در حکایتی ماندگار از مثنوی معنوی، مولانا ما را به تماشای تقابل دو جهانِ متفاوت می‌برد؛ زاهدی که تقوا را ابزاری برای امتیازخواهی و «دور زدن نوبت» می‌بیند و آسیابانی که خدا را در میانه‌ی چرخِ نوبت و عرقِ جبین یافته است.

این داستان، فراتر از یک روایت ساده، نقدِ صریحِ ساختاری است که در آن «نام و مقام»، جایگزینِ «عدالت و وظیفه‌شناسی» می‌شود. زاهد با تکیه بر ذکرهای زبانی، سودای کاخ‌نشینی برای دیگران را می‌فروشد تا گندم خویش را زودتر بسابد، اما پاسخِ رندانه‌ی آسیابان، تمامِ معادلاتِ او را بر هم می‌زند: «اگر دعای تو مستجاب است، گندمت را با دعا بساب، نه با شکستن نوبتِ دیگران!»

در دنیای امروز نیز، این حکایت یادآور آن است که معنویت حقیقی، نه در انزوا و ادعا، بلکه در رعایت حقوق انسانی و تکریمِ «نظم و همت» نهفته است.

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من گفت :نه
گفت نشناسی مرا، ای رو سیه

این منم ، من زاهدی عالی مقام
در رکوع و درسجودم صبح وشام

ذکر یا قدوس ویا سبوح من
برده تا پیش ملایک روح من

مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود

حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت ای مردخدا
من کجا و آنچه میگویی کجا

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب

یک دعا گویم سقط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق

گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب…

“مولانا”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن