در این حکایت، سعدی داستان مرد هیزمشکنی را روایت میکند که درخت گلابی را میبیند و به خاطر میوههای فراوان و خوشمزهاش تصمیم میگیرد آن را قطع نکند. اما بعد از مدتی که دیگر میوهای بر روی درخت نمیبیند، تصمیم میگیرد درخت را قطع کرده و از چوب آن استفاده کند. درخت با او صحبت میکند و میگوید که از من زمان برداشت میوه بهره بردی، حالا که میوهای ندارم، مرا قطع میکنی؟ اما هیزمشکن به حرف درخت توجه نمیکند و آن را قطع میکند.