19:26

1405/06/15

نجوای قاصدک‌ها در گوشِ خدای باران و شب‌بو

گاهی باید از هیاهوی تعاریفِ سخت و هراس‌انگیز فاصله گرفت و چشم‌ها را به روی طلوعی گشود که بوی مهربانیِ بی‌حدومرز می‌دهد. در این صبح دل‌انگیز، بیایید آرزوهایمان را به دست باد و بالِ قاصدک‌ها بسپاریم؛ تا آن‌ها را به پیشگاه معبودی برسانند که جهانش سرشار از مدارا، عشق و زیبایی است. خدایی که مسیر پرواز را به مرغان مهاجر می‌آموزد، باران را به ضیافت باغ‌های تشنه می‌فرستد و آن‌قدر لطیف است که نگران ترک برداشتن دلِ نازک گل‌های شب‌بوست. این متن، دعوتی است به آشتی دوباره با معبودی که خانه‌اش در قلب‌های مهربان و در آیینهٔ طبیعت جاری است.

چه هوایی … چه طلوعی!
جانم …
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا …!

به خدایی که خودم می‌دانم!
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب
ساخته‌اند!

به خدایی که خودم می‌دانم!
به خدایی که دلش پروانه‌ ست …

و به مرغان مهاجر
هر سال راه را می‌گوید !

و به باران گفته ست
باغ‌ها تشنه شدند …!

و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست!
که مبادا که ترک بردارد …!

به خدایی که خودم می‌دانم
چه خدایی … جانم …!

سهراب سپهری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن