به دست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیشِ امیر عمرِ گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صَیْف و چه پوشم شِتا ای شکم خیره، به تایی بساز تا نکنی پشت به خدمت دو تا سعدی
رفت روزی زاهدی در آسیاب آسیابان را صدا زد با عتاب گفت دانی کیستم من گفت :نه گفت نشناسی مرا، ای رو سیه این منم ، من زاهدی عالی مقام در رکوع و درسجودم صبح وشام ذکر یا قدوس ویا سبوح من برده تا پیش ملایک روح من مستجاب
بعضی باشند که سلام دهند و از سلامِ ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلامِ ایشان بوی مُشک آید. این کسی دریابد که او را مَشامی باشد. مولانا/ فیهمافیه
چه هوایی … چه طلوعی! جانم … باید امروز حواسم باشد که اگر قاصدکی را دیدم آرزوهایم را بدهم تا برساند به خدا …! به خدایی که خودم میدانم! نه خدایی که برایم از خشم نه خدایی که برایم از قهر نه خدایی که برایم ز غضب ساختهاند! به
در این حکایت، سعدی داستان مرد هیزمشکنی را روایت میکند که درخت گلابی را میبیند و به خاطر میوههای فراوان و خوشمزهاش تصمیم میگیرد آن را قطع نکند. اما بعد از مدتی که دیگر میوهای بر روی درخت نمیبیند، تصمیم میگیرد درخت را قطع کرده و از چوب آن
آن سگی در کو گدای کور دید حمله میآورد و دَلقش میدَرید کور گفتش: آخر آن یارانِ تو بر کُهاند این دَم، شکاری، صیدجو قومِ تو در کوه میگیرند گور در میانِ کوی میگیری تو کور؟! (مثنوی معنوی، دفتر چهارم)
نه هر قسمت که پیش آید نشاطست نه هـر پایــه کـه زیرافتــد بساطســـت چــو روزی بخــش مـا روزی چنیـن کرد گـهـــی روزی دوا بـاشـــد گـهـــی درد خردمنـــد آن بــود کـــو در همــه کـــار بســــازد گــــاه بـا گــل گــــاه بـا خـــار
شیخ را گفتند (ابوسعید ابوالخیر): فلان کس بر روی آب [راه] میرود! گفت: «سهل است! چغزی (قورباغه) و صعوهای (پرنده کوچک به اندازه گنجشک) نیز بر روی آب میرود» گفتند که: فلان کس در هوا میپرد! گفت: «زغنی (نوعی پرنده کوچکتر از باز) و مگسی در هوا بپرد.» گفتند: