01:09

1405/03/20

حکایت جوجه‌ای که در میان مرغ‌ها غریبه بود

در بسیاری از حکایت‌های عرفانی، داستان‌های ساده بهانه‌ای برای بیان مفاهیم عمیق انسانی و معنوی می‌شوند. حکایت جوجه مرغابی که در میان جوجه‌مرغ‌ها بزرگ می‌شود، یکی از همین روایت‌هاست؛ داستانی که با زبانی نمادین یادآوری می‌کند انسان هرچند در دنیای مادی زندگی می‌کند، اما سرشت و حقیقت او فراتر از این جهان است و سرانجام راه خود را به سوی اصل و سرچشمه خویش پیدا می‌کند.

دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی.
جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد. به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند.
تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند. مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغابی بود.
مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که همه آدم ها مثل جوجه مرغابی اند و جزئی از دریای وحدانیت. به همین علت گرچه اسیر دنیای مادی که مرغ خانگی تمثیلی از آن است شده اند اما سرانجام باید راه شان را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن